| X | ||
سکوت
![]()
فریاد یا سکوت
افراد آنلاین :
بازديد ها
:
Powered By: NikBlog.Com
سهم من از تو
ارسال شده در تاریخ 1388-مهر-10 و ساعت 12:21
در کدامین ایینه میتوان تو را جستجو کرد
در کدامین چشمه زلال تو را میتوان دید
در کدامین راه نرفته میتوان تورا پیمود
سهم من از تو چیست
گلدان خالی کنار پنجره
دانه ی برفی که هرگزبه زمین نمی رسد
افتابی که هرگزگرمایش رانمی توان احساس کرد
یا راهی که به نا کجا ختم میشود
سهم من دویدن به سوی تو
و هرگز نرسیدن به توست
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
11 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت
ارسال شده در تاریخ 1388-مهر-2 و ساعت 10:15

گفتم نرونابود میشم گفتی می خواهم رها باشم
گفتم اخر عاشق شدم گفتی می خواهم تنها باشم
گفتم دلم گفتی بسوز
گفتی هدر شد شب وروز گفتم اخر داغون شدم
گفتی با من خوش میگذره گفتم بیا چشام تویی
گفتی اخر کسی می خره گفتم منو جنس می بینی
گفتی اره بی قیمتی گفتم یه روزی کس بودم
گفتی با من نکن بی حرمتی گفتم مرام می میره باز
گفتی با درد بسوز بساز گفتم حالا که پیر شدم
گفتی که از تو سیر شدم گفتم تمنا می کنم
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
8 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
ارسال شده در تاریخ 1388-شهر-28 و ساعت 11:17
طرح قشنگت در اطاقم نقش بسته
شعر میگویم به یاد ت درقفس غمگین وخسته
من چه تنها غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای هستی
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
5 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
چه باید کرد
ارسال شده در تاریخ 1388-شهر-14 و ساعت 11:49
چه باید کرد
وقتی روزگارغریبه چه باید کرد
وقتی زمونه ناسازگاره چه باید کرد
وقتی دل تنگه چه باید کرد
وقتی دل عاشقه چه باید کرد

وقتی خدا بنده اش را نمی بیند چه باید کرد
وقتی خدا به بنده اش پاسخ نمی دهد چه باید کرد
وقتی همه با هم غریبه اند چه باید کرد
وقتی همه از پشت خنجر میزنند چه باید کرد
وقتی زندگی همه اش شد خیال چه باید کرد
وقتی زندگی همه اش شد ترس چه باید کرد

وقتی امیدها از بین رفت چه باید کرد
وقتی گلها پژمرده شدند چه باید کرد
وقتی زندگی به بطالت گذشت چه باید کرد
چه باید کرد چه باید کرد چه باید کرد
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
9 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
دل
ارسال شده در تاریخ 1388-شهر-2 و ساعت 04:02

منطقه ی زردآلو باغ کردکوی
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
7 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
شهر من کردکوی
ارسال شده در تاریخ 1388-مرد-31 و ساعت 11:02
شهر من کردکوی
کردکوی یکی از شهر های زیبا
با طبیعت جنگلی سر سبز

مسیر دوآب
وانواع درختان پهن برک میباشد
جنگل کردکوی
از قله ها ودره هاولنگه های متعددی میباشد

بالاتر از آبشار
که چشم هر بیننده ای را خیره می کند
پارک جنگلی وابشار دواب

رودخانه مسیرتیل سره
آبشار هفت طبقه وقله درازنو
از جمله جاهای دیدنی می باشد

کبودوال علی آباد
(حمید مشهدی - مجید - یاور)
( قا در )
مردم کردکوی بسیار مهربان ومهمان دوست می باشند
**************
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
4 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
من یاد گرفتم
ارسال شده در تاریخ 1388-مرد-28 و ساعت 10:35
من یادگرفتم...
که دراین تنهایی،
پروانه ی کوچک احساسم را
با انعکاس آبی پنجره پروازدهم،
وبه یادت باشم.
من یادگرفتم...
یادگرفتم،
که تنهاباشم.
ودراین تنهایی
همیشه عاشق باشم.
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
3 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
ای.......................
ارسال شده در تاریخ 1388-مرد-26 و ساعت 12:47
بگذاریدوبگذرید
ببینیدودل مبندید
چشم
بیندازیدودل مبازید
که دیر یازود بایدگذاشت وگذشت.
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
1 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
سکوی کنار پنجره
ارسال شده در تاریخ 1388-مرد-10 و ساعت 06:08
روی سکوی کنار پنجره
همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم
همیشه یاره منه
کاغذهای خط خطی
از کنار دره بازه پنجره
می پرن توی کوچه
سر حال از اینکه آزاد شدن
نمی دونن که اسیره دل سنگ باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه
همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه
حالا من موندم و یک دونه ورق
که اونم از اسم تو سیاه میشه
همه چی تو زندگیم
آخرش به پای تو تباه میشه
چشمانم فاصله رو از پنجره دید میزنه
دلم اسم تو رو فریاد میزنه
درهای پنجره رو تا انتها باز میکنم
تو خیالم با تو پرواز میکنم...
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
0 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]
عاشق
ارسال شده در تاریخ 1387-بهم-6 و ساعت 09:30
هرانكس عاشق است ازجان نترسد
عاشق ازكنده وزندون نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
كه گرگ از هي هي چوپان نترسد
***********

بايد اهسته نوشت بادل خسته نوشت.
با لب بسته نوشت گرم وبزرگ نوشت
روي هر سنگ نوشت تا بخندد همه
كه اگر عشق نباشد دل نيست
***********

ترامي خواهم ودانم كه هرگز
به كام دل در اغوشت نگيرم
تويي ان اسمان صاف وروشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
زپشت ميله هاي سردو تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش ايد
ومن ناگه گشايم پر به سويت

دراين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من ودانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگرهم مرد زندانبان بخوهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
[ نویسنده : مجید ][
موضوع : عمومي ]
[
نظرات [
14 ] ]
[ ارسال نظر ]
[ لینک ثابت مطلب
]